نجاتم را نمی خواهم من امشب مرگ می خواهم
تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمی دهند.
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی. به صد یلدا الهی زنده باشی انار و سیب و انگور
خورده باشی اگر یلدای دیگر من نباشم تو باشی و توباشی و توباشی. یلدا مبارک
بر خاک زرد تشنه، نم نم مبار باران
سبزی اگر نداری، ماتم مبار باران
بذر بنفشه زاری یا سرخ داغداری؟
بر فصل بی بهاری، مبهم مبار باران
مزمن شده زمستان در بستر زمانه
دوستش داری و نمی داند...
دوستش داری و نمی خواهد...
دوستش داری و نمی آید...
دوستش داری و سهم تو از بودنش، تصویری است بر بوم ذهنت...
رویایی است در سرزمین خیالت!
دوستش داری و سهم تو از این همه عشق... تنهایی است!!!
گاه زندگی سخت می شود
گاه تنها ، تنهایی آرامش می آورد
گاه گذشته اذیتم می کند
گاه هوایت دیوانه ام می کند
این گاه ها ، گه گاه تمام روز و شب من می شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می گیرد .
درست مثل همین روزها ....
من امشب مرگ می خواهم
الا ای همرهان سست پیمانم
ای آشناهای گمنامم
نه عشقی از دل پر رنگتان خواهم
نه چشمی که بسوزد در شب چشمان گریانم
سر پیمانه ی مستی که خمرش دائمی باشد
اگر آتش زند تندیس عمرم را
شرار شعله اش هم واقعی باشد
من امشب مرگ می خواهم
در آغوشی که عشقی ملتهب دارد
من از مفهوم بودن نیز ترسانم
و این باران که رندانه شبم را تیره تر سازد
اگر آن چراهایی که گفتم در نگاهی نیست
اگر آغوش گرمی را نشانی نیست
گذاریدم همین جا ساده تر می رم
که دنیا را برایم اشتیاقی نیست
سلامی از نگاه هیچ کس دیگر نمی خواهم
نه شبنم را نه رویا را نه باران را
نمی خواهم
اگر بودن همین باشد
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...
خوشبختانه
باران ارث پدر هیچکس نیست
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.
| Design By : Night Melody |


